تبليغاتX
سروده های نیایش

دیر گاهیست در این تنهایی

رنگ اندوهی بر طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است....

حالا دیگه خیلی وقته که می فهمم پا در قیر شب یعنی چه....

خوبم...

راستی...سلام.....

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 23:1 توسط ...| |
سال ۸۸ هم گذشت به تو چطور نمی دانم اما برای من سال عجیبی بود...اول شکست و پس از آن موفقیت...موفقیت درست از جایی که زیاد رویش امیدی نداشتم....بماند....

خیلی از شما از من گله دارید حق دارید این مدت اصلا نبودم به وبلاگها سر نزدم و کلا تو نت نبودم...اما اونایی که دوستم دارن ازم دلگیر نباشند...مگر نه اینکه ما برای هم آرزوی موفقیت داریم ؟ خوب این چند وقت درسته که تو نت بیرنگ بودم..اما تو دنیای واقعی کاملا موفق و پرکار بودم...

امیدوارم تک تکتون شاد باشید موفق باشید و سال را به خوشی به پایان ببرید با سلامتی و موفقیت آغاز کنید سال نو و مسیر های نو زندگی رو....

باور کنید یا نه....تو تک تک لحظه های تنهایی و غریبی به یاد تون بودم و خاطرات با شما بودن رو هر شب مرور می کردم..

راستی این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟؟؟

لحظه هایم پر بود از تو

از اضطراب دیدنت و ندیدنت

دل را به دریا زدم

تا با تو باشم....زنگها به صدا در آمدند

بازهم دیر شد.......

مخاطبم تویی...خود تو...خوب می دانی چند صباحی است نوشته هایم رنگ و بوی تو را دارد...گویی دستانت به قلمم قلمه زده شده اند کاش داستانی می نوشتم که همه تو باشد تا هر شب تو را برای خود زمزمه کنم تا بخواب روم...کاش نقشی بکشی از من و بر دیوار اتاقت آویزان کنی تا همیشه نقش چشمانم بر روی خواب تو خیره بماند...کاش زنجیرهایم گسستنی بود...مخاطبم حالا دیگر خوب می دانی که تویی...خود تو.....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 17:43 توسط ...| |
آسمان آبی بود

درست هم رنگ چشمانت

در آن طلوع که دیدمت...

آسمان می بارید

درست مثل چشمانت

در آن غروب که می رفتم...

آسمان خاموش بود

درست مثل چشمانت

درست مثل من

که همیشه دیر می رسم...

*****

دقت کرده ای یک کلمه که دنیایی معنی برایت دارد وقتی پشت سرهم تکرارش می کنی چقدر دور و بی معنی به نظر می آید؟مثل آسمان....

*****

حرفهایی که از سر دل تنگی بر می آید چه بخواهی چه نخواهی بر دل می نشیند . چشمان غریبت گویای راز توست...این همه زمینه چیدم تا بگویم دل تنگتم...

نه گمان نمی کنم عشق فراتر از کلمه ای زیبا چیزی باشد..شاید همان عادت است که شدت گرفته است...به شدت به تو عادت کرده ام...

خسته ای ..

سر را به شانه هایم بگذار..

حتی اگر این شانه ها تکیه گاه تو نیست....

دلم برای خستگی هایت شور میزند...

امشب پر از تردیدم...

می بینی چه مشوش می نویسم؟

دلم برای دلم شور می زند....

این روزها آنقدر شور زده ام...

که دیگر تمام سبکها  را فراموش کرده ام...

کاش کمی دشتی می زد دلم...

شاید خودم هم به دشت می زدم......

*این نقطه ها....سکته های من است برای تو

سکته هایم را به تو تقدیم می کنم...*

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 23:29 توسط ...| |
ستاره با نازچشمک میزد به ماه

غرق در خواب و خیال وصال

شهاب سنگی بی وقت دلش را شکست....

*****

- حسین قرنها پیش با شهادتش سنتی را رقم زد . به من و تو فهماند بالاتر از جان آزادگی است . این را در روز عاشورایش درک کردم ، درست همان زمان که معترضان در خون خود آرمیدند .
- خیلی حرف برای نوشتن بود اما همه را بسان بغضم فرو خوردم....حوصله نوشتنم مثل کلاغ پر های کودکی...پر....


نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 14:53 توسط ...| |
باد وزیدن گرفت از سر

شاخه های بید را آراست

موهایم را در هم ریخت

و شوق لحظه های با هم بودن را.......

*****

دوباره ۱۶ آذر و هدایای پدرهای ایران بر فرزندان برومندشان چه باتومهایی که آراسته بود با گل و تقدیم شد بر من و تو هائی از جنس فریاد . فریادهایی که نیامده در گلوها بغض شد . بغض من و تو .من و تویی که از هم پاشیدیم زیرا هیچ کس ندید معصومیتمان را.. 

*****

فردا هم از آن توست زانوی غمت را بغل نکن دست بگذار بر زانویت و بلند شو. حسرت را در آغوش گرفتن آسان است حسرت درست مثل روسپی های شهر من و توست ، سهل الوصول ، هر زمان كه بخواهي در آغوش توست وقتش هم آزاد است...برخيز ...سايه سار آرام خوشبختي از آن دورها خود نمايي ميكند...همتي بايد.....

*****

پسر در حالي كه عرق كرده بود از روي تخت بلند شد با غرور و شادي تكه دستمال سپيد چند لحظه قبل را كه حال سرخ رنگ شده بود بسان پرچم پيروزي در دست گرفت ، اولين هم آغوشي عمرش بود و خوشحال بود كه دخترك زندگيش زن زندگيش گشته بود .

دختر آرام با لبخندي مليح روي تخت دراز كشيده بود . زياد خسته نبود فقط كمي كسل شده بود...بي خيال دستها را در هم گره كرد و در فكر از دكتر جراحي كه دوباره دوشيزگي را برايش به ارمغان آورده بود تشكر كرد..........

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:47 توسط ...| |
ایمان دارم به آفتاب سر صبح

به پیروزی میش بر گرگ

در نبرد گرگ و میش سحر

باور دارم حقیقت را

در زلال آبی که به آن خیره می شوم

تا بشویم چشمهایم را

شاید جوری دیگر ببینم

یقین دارم خدا را

که در هر بار افتادنهایم

آنچه استوارم می کند

نه منم

که تکه روحیست که همراهم کرد.......توشه ام کرد....

خدا عاشقی کرد و از این عشق بازی من و تو خلق شدیم . پایان تمام عاشقانه های زمینی که غم بود و هجر داستان عاشقانه خدا را نمی دانم . نمی دانم از این بازی عشق پشیمان است و پریشان و یا نه هنوز هم به خود می بالد و کوس تبارک الله احسن الخالقین می زند . این روزها به هر جا که نگاه می کنم شیطان را می بینم که لبخند می زند، لبخند می زند بر شکهامان ، بر دروغ ها سنگدلی ها زیاده خواهی ها مان ، بر فراموش شدن انسان و انسانیتمان . بیا کاری کنیم ، کاری کنیم تا خدایمان دوباره لبخند بزند.... لبخندی به وسعت رنگین کمانی که بعد از گریه های مداوم ابر در آسمان رخ می نمایاند. کاری کنیم تا خدایمان دوباره خطاب به خود و تمام ساخته هایش ، با افتخار بگوید :
و تبارک الله احسن الخالقین.........  

*****

سیب سرخم بودی

دزدانه گازت زدم

پوسیدگیهای درونت به من خندیدند.....


نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:14 توسط ...| |
دستهایم دور بدنت حلقه می زند

گرم می شوم از گرمایت

فنجان سرد شده چای خیره نگاهم می کند

برفها در باد به رقص آمده اند ..آن بیرون...

گرمای لبهایت را می نوشم

فنجان سرد شده چایم

نا امیدانه نگاه از من برید......

******

از این امواج + و – هیچ نمی دانم ، همین قدر می دانم که هر بار می شنومت می بویمت یا حتی حست می کنم ، باطری خالی از شارژِ اعتمادم ، اعتقادم و امیدم درست گویی به منبعی سرشار از بارهای + وصل شده باشد ، شارژ می شود...بانوی خاطرات بی کسی...دشارژِ دشارژم.....شارژم کن........



نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:25 توسط ...| |
روزگاری گذشت

نامردمانی بودند...مردم شدند


مردمانی بودند

گم شدند

مردانش پیر نامردانش جوان شدند

من و تو... 

من و تو هیچ خاطرت هست ؟ 

سکوت بودیم.....فریاد شدیم...

روزگاری آمد ...فریادهایش در نطفه خفه شدند....

****

زندگی در گذر است . من می گذرم ، تو می گذری و خاطراتمان تازه اگر خیلی عمیق باشیم می ماند . می ماند تا شاید چند صباحی بعد بماند و دل همچون من و تویی را بسوزاند . می دانی ؟ گاه دلم هوای این را می کند که رود باریکی باشم سبز کنم... بروم و فقط هوای تازگیم بماند...گلها همه فراموش کنند رود کوچکی بود که روزی آمد ، سیرابشان کرد....و خاموش رفت...شاید که دریا شود........

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:56 توسط ...| |
سکوت که بینمان شکست

آسمانمان هبوط کرد

سایه هامان جان گرفتند   

سایه شدیم.......

لب از حرف می بندی ، ساکت می شوی تو گویی روزه گرفته ای ، روزه سکوت . روزه را که می شکنی می بینی حرفهایت را انگار جایی جا گذاشته ای جایی که شاید خودت هم همان جا... جا مانده ای... مرزی میان امروز و فردا ، جایی میان بودن و رفتن ، بیابانی را تصور کن در شب...تو و تنهایی و خدا و دب اکبر که برایت دست تکان می دهد از نزدیک ..... 


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:6 توسط ...| |
های

سیل که میاد..هر چیزی که سر راهش قرار داشته باشه شسته میشه و محو....

سیل اومد...شسته شدم...اما هنوز محو....نه.....

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:9 توسط ...| |