
رنگ اندوهی بر طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است.... حالا دیگه خیلی وقته که می فهمم پا در قیر شب یعنی چه.... خوبم... راستی...سلام..... خیلی از شما از من گله دارید حق دارید این مدت اصلا نبودم به وبلاگها سر نزدم و کلا تو نت نبودم...اما اونایی که دوستم دارن ازم دلگیر نباشند...مگر نه اینکه ما برای هم آرزوی موفقیت داریم ؟ خوب این چند وقت درسته که تو نت بیرنگ بودم..اما تو دنیای واقعی کاملا موفق و پرکار بودم... امیدوارم تک تکتون شاد باشید موفق باشید و سال را به خوشی به پایان ببرید با سلامتی و موفقیت آغاز کنید سال نو و مسیر های نو زندگی رو.... باور کنید یا نه....تو تک تک لحظه های تنهایی و غریبی به یاد تون بودم و خاطرات با شما بودن رو هر شب مرور می کردم.. راستی این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟؟؟ لحظه هایم پر بود از تو از اضطراب دیدنت و ندیدنت دل را به دریا زدم تا با تو باشم....زنگها به صدا در آمدند بازهم دیر شد....... مخاطبم تویی...خود تو...خوب می دانی چند صباحی است نوشته هایم رنگ و بوی تو را دارد...گویی دستانت به قلمم قلمه زده شده اند کاش داستانی می نوشتم که همه تو باشد تا هر شب تو را برای خود زمزمه کنم تا بخواب روم...کاش نقشی بکشی از من و بر دیوار اتاقت آویزان کنی تا همیشه نقش چشمانم بر روی خواب تو خیره بماند...کاش زنجیرهایم گسستنی بود...مخاطبم حالا دیگر خوب می دانی که تویی...خود تو..... درست هم رنگ چشمانت در آن طلوع که دیدمت... آسمان می بارید
درست مثل چشمانت در آن غروب که می رفتم... درست مثل چشمانت درست مثل من که همیشه دیر می رسم... ***** دقت کرده ای یک کلمه که دنیایی معنی برایت دارد وقتی پشت سرهم تکرارش می کنی چقدر دور و بی معنی به نظر می آید؟مثل آسمان.... ***** حرفهایی که از سر دل تنگی بر می آید چه بخواهی چه نخواهی بر دل می نشیند . چشمان غریبت گویای راز توست...این همه زمینه چیدم تا بگویم دل تنگتم... نه گمان نمی کنم عشق فراتر از کلمه ای زیبا چیزی باشد..شاید همان عادت است که شدت گرفته است...به شدت به تو عادت کرده ام... خسته ای .. سر را به شانه هایم بگذار.. حتی اگر این شانه ها تکیه گاه تو نیست.... دلم برای خستگی هایت شور میزند... امشب پر از تردیدم... می بینی چه مشوش می نویسم؟ دلم برای دلم شور می زند.... این روزها آنقدر شور زده ام... که دیگر تمام سبکها را فراموش کرده ام... کاش کمی دشتی می زد دلم... شاید خودم هم به دشت می زدم...... *این نقطه ها....سکته های من است برای تو سکته هایم را به تو تقدیم می کنم...* غرق در خواب و خیال وصال شهاب سنگی بی وقت دلش را شکست.... ***** شاخه های بید را آراست موهایم را در هم ریخت و شوق لحظه های با هم بودن را....... ***** دوباره ۱۶ آذر و هدایای پدرهای ایران بر فرزندان برومندشان چه باتومهایی که آراسته بود با گل و تقدیم شد بر من و تو هائی از جنس فریاد . فریادهایی که نیامده در گلوها بغض شد . بغض من و تو .من و تویی که از هم پاشیدیم زیرا هیچ کس ندید معصومیتمان را.. ***** فردا هم از آن توست زانوی غمت را بغل نکن دست بگذار بر زانویت و بلند شو. حسرت را در آغوش گرفتن آسان است حسرت درست مثل روسپی های شهر من و توست ، سهل الوصول ، هر زمان كه بخواهي در آغوش توست وقتش هم آزاد است...برخيز ...سايه سار آرام خوشبختي از آن دورها خود نمايي ميكند...همتي بايد..... ***** پسر در حالي كه عرق كرده بود از روي تخت بلند شد با غرور و شادي تكه دستمال سپيد چند لحظه قبل را كه حال سرخ رنگ شده بود بسان پرچم پيروزي در دست گرفت ، اولين هم آغوشي عمرش بود و خوشحال بود كه دخترك زندگيش زن زندگيش گشته بود . دختر آرام با لبخندي مليح روي تخت دراز كشيده بود . زياد خسته نبود فقط كمي كسل شده بود...بي خيال دستها را در هم گره كرد و در فكر از دكتر جراحي كه دوباره دوشيزگي را برايش به ارمغان آورده بود تشكر كرد.......... به پیروزی میش بر گرگ در نبرد گرگ و میش سحر باور دارم حقیقت را در زلال آبی که به آن خیره می شوم تا بشویم چشمهایم را شاید جوری دیگر ببینم یقین دارم خدا را که در هر بار افتادنهایم آنچه استوارم می کند نه منم که تکه روحیست که همراهم کرد.......توشه ام کرد.... ***** سیب سرخم بودی دزدانه گازت زدم پوسیدگیهای درونت به من خندیدند..... گرم می شوم از گرمایت فنجان سرد شده چای خیره نگاهم می کند برفها در باد به رقص آمده اند ..آن بیرون... گرمای لبهایت را می نوشم فنجان سرد شده چایم نا امیدانه نگاه از من برید...... ****** از این امواج + و – هیچ نمی دانم ، همین قدر می دانم که هر بار می شنومت می بویمت یا حتی حست می کنم ، باطری خالی از شارژِ اعتمادم ، اعتقادم و امیدم درست گویی به منبعی سرشار از بارهای + وصل شده باشد ، شارژ می شود...بانوی خاطرات بی کسی...دشارژِ دشارژم.....شارژم کن........ نامردمانی بودند...مردم شدند روزگاری آمد ...فریادهایش در نطفه خفه شدند.... **** آسمانمان هبوط کرد سایه هامان جان گرفتند سایه شدیم....... سیل که میاد..هر چیزی که سر راهش قرار داشته باشه شسته میشه و محو.... سیل اومد...شسته شدم...اما هنوز محو....نه.....
- خیلی حرف برای نوشتن بود اما همه را بسان بغضم فرو خوردم....حوصله نوشتنم مثل کلاغ پر های کودکی...پر....
و تبارک الله احسن الخالقین.........
مردمانی بودند
گم شدند
مردانش پیر نامردانش جوان شدند
من و تو...
من و تو هیچ خاطرت هست ؟
سکوت بودیم.....فریاد شدیم...
